خاتــون

نوشته‌ها و ترجمه‌ها

خاتــون

نوشته‌ها و ترجمه‌ها

خاتــون

روزگـاری، کلمات، زبان بودند؛
اکنون سکــوت... .

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
فارسی‌ها

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نامه جامعه» ثبت شده است

به نام حضرت باران


«اسماء! بقیه حنوط پدرم را بیاور».

تشویش اتفاقی که در سهولتِ تبسم‌های بی‌قرار تو در رفت و آمد است، اسماء را به حوالی مغمومِ راز موعدِ مقرر خاموشی آفتاب می‌کشاند. بیدارباشِ کواکب، از پس آیینة مه آلود جراحت‌های مزمن تو، جایی برای انکارِ بانگ‍ الرحیل‍ پیچیده در گمان پچپچة نیلی یاس‌های خانه باقی نگذاشته است. آنچه تو آن را طلب کرده‌ای، سهم تو از حنوطی است که جبرائیل ـ علیه السلام ـ از بهشت برای پدرت آورده بود و او نیمی را برای خود برداشت و نیم باقیمانده را دو قسمت کرد: سهمی برای علی و سهمی برای تو!


شبی بلند در آشیانه خورشید درنگ کرده است و تو آماده هنگامه رفتنی! صدای گام‌های عزرائیل ـ علیه السلام ـ را در التقای آسمان و زمین شنیده‌ای و خواسته‌ای تا کودکانت در خانه نباشند؛ حسن و حسین را به بهانه‌ای از خانه بیرون فرستاده‌ای و زینب و ام کلثومت را اسماء به خانة همسایه روانه کرده است. آرام به بستری که در وسط اتاق گسترده است می‌روی و رو به قبله می‌خوابی و به عزرائیل ـ علیه السلام ـ اذن دخول می‌دهی: «سلام بر تو ای قابض ارواح» و مرگ پنجه بر پیشانی خورشید می‌کشد...!

* * *

  • خاتون

به نام حضرت باران


در میان خیمه‌ها ولوله‌ای برپاست؛ گویی قاصدی، پیامی برای عباس‌بن علی(ع) آورده است، هم‌قبیله‌ای به رسم خویشاوندی امان‌نامه آورده است برای عباس! فرزند علی؛ زاده امّ البنین! چه گمان باطلی برده‌اند این قوم!


«فرزندم! فردا روزی که قدم به خاک کربلا می‌گذاری، این شمشیر...»، پدر می‌دانست که تو را آبدیده چنین روزهایی نموده است؛ او آن روز برق نگاه تو را دید؛ همان روز که آن مرد اعرابی شمشیری به او پیشکش کرد و پدر ردّ نگاه تو را روی شمشیر دنبال کرد و فراخواندت که: «آیا این شمشیر را می‌خواهی؟» پاسخ دادی و پدر آن را به تو بخشید. ودیعه‌ای برای چنین روزی. این، در نگاه و کلامش آشکار آشکار بود؛ چنین روزی!

  • خاتون

به نام حضرت باران


یازده سال از هجرت گذشته است، جبراییل(ع) پیام‌بر خداوند است به رسولش: «یا محمّد إن الله یقرئک السّلام»؛ خداوند به تو سلام می‌رساند و می‌فرماید: «من روح هیچ یک از پیامبران و رسولانم را پیش از اکمال دین‌ خویش نستانده‌ام و اکنون تنها دو فریضه از اکمال دین باقی مانده است؛ حج و جانشینی و ولایت پس از تو؛ هر که استطاعت دارد را فرابخوان تا با تو حج بگذارد».

* * *

تا چشم کار می‌کرد آفتاب بود و آفتاب. در دور دست‌های بیابان تفتیده عربستان، گویی هزار خورشید را می‌سوزاندند تا گرما در میان رگ‌های حاجیانِ از سعی و صفا و عرفات و منا بازگشته، منتشر شود و آن‌گاه که قافله‌سالار فرمان می‌دهد که بایستید، لهیب‌ها به کلمات تبدیل شوند و چشم‌ها رنگ سؤال و تعجب بگیرد که: آیا اتفاقی افتاده است؟ اینجا؟ تا جحفه راهی نیست، در این گرما؟ آخر چه شده است؟ 

* * *

جبراییل رسول وحی است که این‌بار با رسالتی عظیم، چشم ملائک خداوند را همراه خویش تا زمین کشانده است؛ در میان آسمان نور منتشر می‌شود و فرستاده وحی به زمزمه کلام الهی در جان محمد مشغول است: «خداوند به تو سلام می‌رساند و می‌فرماید: "به ‌زودی تو را نزد خویش فرامی‌خوانم، پس رسالتت را ابلاغ کن رسول من! و هر چه را به تو آموخته‌ایم، در اختیار وصی و جانشین خویش و حجت آشکار من بر مخلوقات، قرار ده"». هر چه هست را به علی، به علی... به علی... حجت من... جانشین و وصیّ تو... هر چه هست را! این عهد را به ‌جا بیاور رسولِ من! ((بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ)) . بزرگ‌ترین اتفاق تاریخ آغاز شده است: «هر که از هر راه که رفته است بازگردد، رسول خدا(ص) می‌خواهد با شما سخن بگوید. مسلمانان! بازگردید! به غدیر بازگردید!».

* * *

  • خاتون

ترجمه قسمتی از یک قصیده بلند، سروده عبدالغنی التمیمی است.


(1)
هنوز کلید خانه‌ام را در دست دارم
و خاطره کشورم را در آغوش
ای جلاد! 
ابزارهایت اینجاست
آن‌ها را تیز کن
و این پوست من...!
*
تازیانه‌های ظلم بر پیکره‌ام فرو می‌نشیند
اما امید هنوز در من زنده است
و از آن زمان که خدا را شناخته‌ام
در مقابل مخلوقی ضعف نشان نداده‌ام
و از غیر او یاری نخواسته‌ام
ای قاتل!
«امروزِ» مرا زخم می‌زنی، اما
هرگز نمی‌توانی «فردا»یم را بکُشی.

  • خاتون