خاتــون

نوشته‌ها و ترجمه‌ها

خاتــون

نوشته‌ها و ترجمه‌ها

خاتــون

روزگـاری، کلمات، زبان بودند؛
اکنون سکــوت... .

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
فارسی‌ها

خاتون خاک و افلاک (۸)/ شهر بی فانوس

يكشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۴، ۱۱:۳۰ ب.ظ

به نام حضرت باران

اسماء خواجه زاده

چه کسی می تواند بگوید که در کدام تاریخ، عدالت این چنین غبار قرون بی اعتباری را بر شانه‌های خویش تحمل کرده است، که تو بخواهی برای پس گرفتن میراث پدرت، واژه به افشای مجال کور دسیسه‌های جماعتی بکشانی که در مه‌نشینی فتنه‌ها آماده‌اند! تو هر چه سماع گریه بر دیده آسمان را ذره ذره در این گوش‌های مهر شده می‌خوانی، هیچ پاسخی نمی‌شنوی در حالی که می‌دانند تو به احتجاج حقی آمده‌ای که هیچ‌کدام‌شان در باور اینکه از آن توست، تردیدی ندارند. تو از آفاق کلمات آغاز کن دختر فصیح‌ترین مرد عرب!

«سپاس خدای را بر آنچه انعام فرمود و شکر او را در آنچه الهام فرمود ثنا و شکر بر او بر آنچه پیشاپیش داده است، از تمام منت‌ها و نعمت‌هایی که پیاپی فرو فرستاده و شمارش آن از حوصله شماره کردن بیرون است، و سر حدات آن از اجزاء و پاداش فراتر. گواهی می‌دهم به لا اله الا اللّه؛ گواهی می‌دهم که پدرم بنده و فرستاده اوست، از آن هنگام که هنوز مخلوقات در حجاب غیبت و مردمان به نهایت عدم مقرون بودند. او را برانگیخت تا امر خود را تمام کرده ومقدرات را اجرا فرموده باشد؛ تا هنگامی که خدای تعالی وی را براساس رأفت و رحمت و اختیار به سوی خویش برد. درود خدا بر پدرم و سلام و رحمت و برکات او بر وی باد.

شما ای بندگان خدا پرچمداران امر و نهی اوئید و حاملان دین خدا و وحی او هستید و امین های خداوند نسبت به خویش. زمامدار حق، خود در میان شماست؛ کتاب ناطق خدا و قرآن راستگو؛ به گواهی های جلوه گرش، به براهین کافیه اش، به فضایل پسندیده اش، و به رخصت های بخشیده اش. پس از خدا آن گونه که شایسته است بترسید و از دنیا نروید مگر آنکه مسلمان باشید.»

مگر می شود این جماعت آماده گریه و شیون، تو را به یاد نیاورند با این همه تو در میان قبیله این قلب های خاموشی از گلوی طوفان، مراثی اندوهت را به یادشان بیاور. «ای مردم! بدانید که من فاطمه ام! پدرم محمد است. رسالت خود را به انجام رسانید و سرآغاز نبوت را برانذاز آغاز کرد، و با زبان حکمت و موعظه حسنه، مشرکان رابه راه خدا دعوت کرد. بت ها را در هم شکست تا صبح صادق از زیر پرده شب به در آمد و حق از نقاب بیرون آمد. عربده های شیاطین خاموش شد و آنان لال شدند. خار نفاق از راه برداشته شد و دهان های شما به کلمه اخلاص باز شد. شما بر کنار پرتگاهی از آتش بودید که رسول خدا، برادرش را در کام اژدها و گلوگاه آن افکند و او برنمی گشت تا گوشمالی های سختی به آنان می داد و آتش آنها را به آب شمشیرش خاموش می کرد؛ و شما در این هنگامه در خوشی زندگی می کردید و در مهد امن متنعم بودیدو منتظر برای اینکه چرخ گردش را بر علیه ما آغاز کند؛ هنگام کارزار عقب گرد می کردید و به هنگام نبرد فرار می نمودید ...»


* *

دیوارها نه تنفس آسمان را به یاد دارند، نه یکریز بارش ملکوتی را که از دریچه های رو به آسمان خانه تو، دسته دسته اجابت در این شب زدگی های بی فانوس. خواب این شهر می بخشید؛ و تو هنوز باید اشارات آشنایت را به گوش این مردم زمزمه کنی: «تا آنکه خدا برای پیامبرش خانه انبیاء و آرامگاه اصفیاء را برگزید، خار و خاشاک نفاق در شما ظاهر شد و جامه دین کهنه. شیطان سر خویش را از مخفی گاه خود بیرون آورد و ندای تان داد و دید که پاسخگوی دعوت او هستید و برای ملاحظه عزت فریبنده او آماده اید، خواست که قیام نمائید و دید که شما راحت و سبک این کار را می کنید. در حالی که از عهد و قرار چیزی نگذشته و موضع شکاف زخم هنوز خیلی وسیع بود و دهان زخم هنوز به هم نیامده و پیغمبر هنوز به قبر سپرده نشده بود. برای عمل خود بهانه آوردید که از فتنه می ترسیدیم، ولی به راستی که در فتنه افتادید و به راستی که جهنم فراگیرنده کافران است.

سپس آنقدر درنگ نکردید که این دل رمیده آرام بگیرد و کشیدن افسار آن سهل گردد؛ پس آتشگیره ها را افروخته تر می کردید و دامن به آتش می زدید تا آتش را شعله ور کنید. برای اجابت بانگ شیطان گمراه، خاموش نمودن انوار روشن خدا، و ضعیف نمودن سنن نبی برگزیده خدا آماده بودید ... ما باید بر صدمه هایی از شما که مثل خنجر برّان است شکیبایی کنیم و شما گمان می برید که برای ما ارثی نیست؟ آیا نمی دانید؟ در حالی که برای شما مانند آفتاب درخشان واضح است که من دختر اویم. ای مسلمانان! آیا سزاوار است که ارث پدرم را از من بگیرند؟»

«ای پسر ابی قحافه! آیا در کتاب خداست که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟ عجب امر تازه و زشتی آورده ای! آیا دانسته و به عمد کتاب خدا را ترک کرده و پشت سر می اندازید؟ آیا قرآن نمی گوید سلیمان از داوود ارث برد و یحیی از زکریا؟

شما گمان می برید که مرا بهره ای نیست و سهمی از ارث پدرم ندارم؟ آیا خدا شما را مخصوص آیه ای فرمود که پدرم را از آن بیرون کرده یا آنکه می گویید اهل دو کیش از یکدیگر ارث نمی برند؟ و یا من و پدرم را اهل یک کیش نمی دانید؟ و یا شما به عموم و خصوص قرآن از پدر و عموزاده من داناترید؟ اینک این تو و این شتر! شتری مهارزده و رحل نهاده شده، برگیر و ببر؛ با تو در روز رستاخیز و حشر ملاقات خواهد کرد. چه نیکو داوری است خدا و چه نیکو دادخواهی است محمد و چه خوش وعده گاهی است قیامت که در آن وقت دیگر ندامت و پشیمانی شما را سودی نرساند!

پس خلافت را بگیرید ولی بدانید که پشت این شتر خلافت، زخم است و پای آن تاول زده و سوراخ است و عار آن باقی و نشان از غضب خدا و ننگ ابدی دارد. هر که آن را بگیرد فردا به آتش فروزان خدا که بر قلب ها احاطه می یابد، خواهد رسید. پس شما هر چه می خواهید بکنید و ما هم کار خود را می کینم؛ شما منتظربمانید که ما هم منتظر خواهیم ماند.»


مجله پیام زن، شماره ۱۹۶

  • خاتون

خاتون خاک و افلاک

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی