خاتــون

نوشته‌ها و ترجمه‌ها

خاتــون

نوشته‌ها و ترجمه‌ها

خاتــون

روزگـاری، کلمات، زبان بودند؛
اکنون سکــوت... .

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
فارسی‌ها

خاتون خاک و افلاک (7)/ زایش توفان

يكشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۴، ۰۵:۳۲ ب.ظ

به نام حضرت باران

اسماء خواجه زاده

«دخترم! هر سال جبرائیل یک بار قرآن را بر من نازل می کرد و امسال دو بار بر من نازل شده است. دخترم این علامت پایان عمر من است...».

غبار اندوهی تیره، انحنای کوچه‌های مدینه را به شب نزدیک می‌کند، توفانی در انقیاد مرگ، کانون رسالت را نشانه گرفته و فرمانی از جانب خدا، بال فرشته مرگ را به زمین کشانده است. ستاره‌ها از مناره ماه، روزهای نیامده را هم‌صدای اشک‌های تو گریه می‌کنند، پلک تمام پنجره‌ها اشارت آشکار دست‌های گشوده آسمان است و خدا بی‌قرارِ آمدن پیامبرش!

روزها در خروشی تلخ پیش چشمانت تکرار می‌شود ... بیماری پدر، به مسجد رفتن او برای حلالیت طلبیدن از مردم، به نبرد فرستادن اسامه و سرپیچی بعضی از فرمان پیامبر در همراهی سپاه او و لطمه دردی عمیق از آن روز که پدر گفت: «کاغذی بیاورید تا وصیتی بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید»؛ و آن مرد از اجابت فرمان رسول خدا سرباز زد که: «این مرد هذیان می گوید و کتاب خدا برای ما کافی است.»

پیامبر خدا هنوز زنده است و اینان توطئه را آغاز کرده‌اند، کنار بستر پدر زانو می‌زنی تا مانند کودکی‌هایت در آغوش او بغض بشکنی که پدر آرام و مهربان لالاییِ رفتن را در زایش توفانِ توطئه برای تو زمزمه می‌کند و چشم‌هایت همزاد باران می‌شوند. با اشاره پدر سر فرو می‌آوری و او باز هم در گوش تو زمزمه می‌کند ... کسی نمی‌داند پدر به تو چه گفته است که تو این چنین شادمانه لبخند زده‌ای، راز این سکوتِ نجوا را در قلبت نگاه می‌داری و آرام از کنار بستر پدر برمی‌خیزی. سُروری در جان تو نشسته است و آن سوتر علی ماتم‌نشین رازی است که در نجوای تو با پیامبر گذشته است: «دخترم! تو اولین کسی خواهی بود که از خاندانم به من ملحق خواهی شد؛ در بهشت منتظر دیدار تو خواهم بود».


* * *

«ای ابوالحسن! این ودیعه خدا و رسول خدا در دست توست، پس امانت پروردگار و پیامبر او را حفظ نما؛ ای علی! این دختر سیده زنان اهل بهشت است. از گذشته تا به حال و آینده؛ سوگند به خدا به این مقام و مرتبت نرسیدم مگر آنکه آنچه برای خود از خدا خواستم برای او نیز خواستم و خدایم هم آنچه خواستم به او عنایت فرمود؛ برادرم علی! وای بر کسی که دخترم فاطمه را مورد ستم و ظلم قرار دهد، حق او را به ناحق از او بگیرد، وای بر کسی که حرمت او را هتک نماید...».

عزیمتی ناگزیر در پیش است، ارتفاع التهابی تلخ، گلوگاه کوچه های مدینه را به ماتم کشانده است. آیینه ها در تصرف انجمادِ اندوهی بی مرهم اند و ستاره ها یکی یکی از آسمان چشم های تو فرو می ریزند. عزرائیل اذن دخول می خواهد، پدر پریشان آغاز اتفاق هایی است که پس از او حریم دارالسلام او را نشانه خواهند گرفت و تو دلواپس چگونه تحمل کردنِ روزهای بی او ... چشم هایت شهود ادراک تقدیر را مدام بغض می کنند و تو در حوالی تمنای ماندن پدر، سر بر سینه اش می گذاری و بغض تمام روزهای نیامده را می شکنی:

«ای امین پروردگار! ای حبیب خدا! پس از تو بر سر فرزندانت چه خواهد آمد و چه ظلمی پس از تو بر من وارد خواهد شد و چه کسی برای علی برادر و ناصر دین تو خواهد بود و وحی خدا پس از تو چه خواهد شد؟»

آرامش اقلیم آسمان از دست رفته است، شانه های لرزان پدر آرام نمی گیرد، فتنه ها سر باز کرده اند و با این همه پدر باز هم تو را در رگِ لحظه های پسین وصایایش تکرار می کند و تو را به دست های علی می سپارد.


* * *

«وا ابتاه! وا صفیاه! وا محمداه! وا اباالقاسماه!»

جهانِ چشمانت در تصرف غم است و دنیا بر مدار چشم های تو می چرخد، گویی آرام آرام باید باورت شود اسلام پیامبرش را از دست داده است و تو گیسوانِ اندوهت را در میان توفان فراق پدر به شیون سپرده ای!

«پدرجان! چه کسی به فریاد دختر عزیزکرده ات خواهد رسید؟ پدرجان! بعد از تو نزول قرآن و محل هبوط جبرائیل و مکان میکائیل از بین رفت ... پدرجان! شوق من نسبت به تو پایانی ندارد و حزن من بعد از تو انجامی. اندوه من پیوسته بر تو تازه است. پدرجان! من بعد از تو از دنیا نفرت دارم و تا زمانی که نفسم بر آید بر تو گریه خواهم نمود...».

تو گریه می کنی و می‌دانی منظومه ای از رنج در حال تکوین است و زایش فتنه ها، رد کوچه های مغموم را تا شکستنِ حرمت آیینه ها، ادامه خواهد داد! مرثیه می خوانی و آشیانه عرش در جراحتِ بغض های شکسته ات، در انحنای قامت خم شده ات، سوگواره های تقدیر را با تو تقسیم می کند.

تو حیرانِ تحمل روزهای بدون پدر در خانه ات سرگردانی که خبرِ مصیبت بزرگ تری دلت را در هم می شکند و صدایی آن سوی دیوار طنین می افکند: «مسلمانان با خلیفه بیعت کرده اند؛ در را باز کن.»

مضمون تاریک ترین هجای مصیبت را با خود تکرار می کنی و نمی دانی این لهجه غریب وامانده را کدامین سحر فراموشی در اذهان خفته امت پدرت جاری کرده است آن قدر که مردم حصار زمان را از دست داده اند و از یاد برده اند که پیامبر بارها و بارها علی را به عنوان امام و جانشین پس از خود انتخاب فرمود. تو نمی دانی که سقیفه با باور صراحتِ غدیر چه کرده است که حالا می شنوی مردم با ابوبکر پیمان بسته اند، آن هم درست در زمانی که پیامبر را تازه از دست داده اند و علی در کار غسل رسول خدا و نماز خواندن بر پیکر او بوده است!


مجله پیام زن، شماره ۱۹۱ و ۱۹۲

  • خاتون

خاتون خاک و افلاک

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی